نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
سکوت

سکوت


تویی که از دست نوشته های من تنفر داری

تویی که همچنان که به سوی آینه سنگ پرت میکنی

نوشته های من را نیز پاره کرده و در آتش میسوزانی

تویی که از نگاه من فرار میکنی

آیا

از صدای زجه های خود نیز

در امان هستی ؟!




چیزی ندارم بگم !!!




میتونم احساس کنم

میتونم راحت ببینم

که تو کله ی تو هیچ چیز نیست

میتونم درک کنم

که من بهتر از تو میبینم

ولی هیچ وقت نفهمیدم

چرا شکست من با تو یکی بوده

چرا همیشه این ترازو اشتباه وزن کرده

روزی میرسه که نفرت من

اونقدر بزرگ شه

اونقدر رشد کنه

که تموم دنیا رو با خودش به لجن بکشه

باور کن

من همون قدر که میتونم عاشق باشم

میتونم متنفر باشم

عشق و تنفر من

هر دو

بی انتها و بی رقیبن

هر دوشون میتونن دنیا رو ببلعن

باور کن

به عشق و نفرتم قسم

من از تو برترم !!!

اما من هم این رو باور میکنم

که هیچ فرقی با تو ندارم!

.

.

.

.

.

.

اونی که چشماشو میبنده

از همه راحت تر زندگی میکنه

سهم من زجر و عذابه

سهم من شکستن تو سکوته

سهم من تو نیستی

من حتی از خودم سهمی ندارم

سهم من اشک و اشک و اشک و ....

سهم من همه چیزه

همه اون چیز هایی که همه ازش فرار کردن

سهم من تو نیستی

نگو که باورم نمیشه

سهم من تو نیستی

سهم من دیدن مرگ رنگه

سهم من همون فریاد بی صداست

همون شیون گوش خراش

سهم من بازی و شادی نبود

سهم من تنهایی بود

من خودم از 2نیمه این دنیا

این رو انتخاب کردم

تو نخواستی گریه کنی

اما من خواستم

سهم من شادی های احمقانه ی تو نبود

سهم من مثل تو

پر از لحظه های پوچ نبود

سهم من سبک نیست

سنگینه

خیلی سنگین

اونقدر که کمرت رو خم میکنه

ولی من اگه کمرم خم شه

مثل تو

بلد نیستم ناله کنم

نمیتونم بگم آخ !

چون این سهمیه که خودم برداشتم

اعتراضی ندارم

ولی تو !

تو که از این 2نیمه

فقط اون بار سبک رو برداشتی

تو که گوشت نمیشنوه

تو که چشمات نمیبینه

تو به من فخر نفروش

با شادی های تو خالی خودت

به من و غصه ی من نخند

...

برو !

برو به فکر خودت باش !

تو این سرزمین

کسی با چشم های بسته راهی نداره !

 

Just Remember When You Think You're Free , The Crack Inside Your Fucking Heart Is Me




همش دروغه

اونی که بیشتر از همه حقیقت داره

غربت و تنهایی منه

اونی که هر روز قوی تر میشه

نفرت منه

اونی که کمرنگ تر میشه

تویی !

نداشتی

از اول هم نداشتی

هیچ کدوم نداشتین

و نخواهید داشت

ولی خوب چه میشه کرد

این رسمشه

همیشه آزادین

از چیزی که ندارین

حرف بزنین

حرفی نیست

سکوت همیشه شرف داشته و داره

صدا هم داره

ولی گوش های کر تو

شرافت صدا رو

لکه دار کرده

حالا دیگه سکوت به صدا شرف داره

نقطه

سر خط !

سر خط ، سر قبر من !

 

I feel You...
In every stone
In every leaf of every tree
you´re ever grown
That you ever might have grown

I feel you...
In every thing
In every river that might flow
In every seed you might have sown

I feel you...
In every rain
In every beating of my heart
Each breath i take
In every breath i´ll ever take

I feel you...
Anyway...
In every tear that i might shed
In every word i´ve never said




نمیشه دیدن رو انکار کرد

هر وقت نفس کشیدن رو انکار کردی

زجر رو انکار میکنی

نمیشه از بین نرفت

وقتی از بین رفتن رو ببینی

نمیشه ندید

من دیدم

تو چطور میتونی خودت رو به ندیدن بزنی ؟

تو چطور کر و لال شدی ؟

سخته ؟

خیلی سخته ؟

پس من چطور تحمل میکنم ؟!

نمیشد تو هم تحمل کنی ؟

نمیشد شما هم تحمل میکردید ؟!

من تنهام !

من تنها میبینم !

شاید هم فکر میکنم که میبینم !

ولی باور کن

اگه این یه خیال بود

اگه فقط حرف بود

جنس اشک های من با تو فرقی نداشت !

.

.

.

.

.

.

.

احساس کردم که روزی

جایی

من از همیشه تنها تر شدم

اون روز چه روزی بود ؟

فرقی نمیکنه !

اونجا کجا بود ؟

چیزی رو عوض نمیکنه !

شاید از همون لحظه ی اول

شاید ، بهاری ، زمستونی ...

هرجا و هر زمانی که بود

خیلی سرد و غریب بود

ولی من نفهمیدم

چرا همیشه

غربت ثانیه ها

با سکوت گره میخوره

من نفهمیدم

چرا همیشه بغضم

تو سکوت میشکنه

سکوت هم با دل من میشکنه !

اشک من نه از جنس آبه

نه خون گرم ونه  سرد

نه از جنس زمین خاکی

نه از آسمون فانی

اشک من از جنس منه !

اشک من خود منه !

.

.

.

.

.

.

.

کدوم بد تره ؟

اینکه قصه ی شخصی تو مثل قصه ی بقیه باشه ؟

اونقدر مثل بقیه که احساس کنی اصلا پیدات نیست .

یا اینکه اونقدر متفاوت

که احساس کنی اصلا پیدات نیست ؟؟!!!!

...

بهش فکر نکن !

حواست به من باشه !

.

.

.

.

.

.

.

میبینی ؟!

ذهن تو هم مثل بقیه حرف گوش کنه !

تا بهت گفتم بهش فکر نکن

مثل یه بچه

خودت رو سپردی دست نوشته های من !

....

کدوم بهتره ؟

ذهن تو ؟

یا ذهن سرکش من ؟!

اصلا ذهن چیه ؟!

کسی میدونه ؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

نمیشه دیدن رو انکار کرد !

هر وقت نفس کشیدن رو انکار کردی

دوست داشتن رو هم انکار میکنی !!!

.

.

.

.

.

.

.

اون لحظه های قشنگ و کاغذی رو باد برد

ولی ریشه ی من هنوز داره رشد میکنه

ظاهرم رو نبین

اصل وجودم تو خاکه

اونجا ریشه دوونده .

اگه کمرم خمیده

اگه تنم زخمیه

این ها همه درسته

ولی هیچ وقت نمی افتم

اگه دلم پر درده

اگه تو سرمای زمستون تنم یخ زده

نگاهم هنوز گرمی بهار رو داره

من میدونم که این رسمشه !

من اگه از تو عاشق تر نباشم

از تو کمترم !

من دوست ندارم از کسی کمتر باشم !

.

.

.

.

.

.

.

نقطه ی مقابل عشق چیه ؟

ترس ؟

یا نفرت ؟

.

.

.

.

.

.

.

.

قلبم تپید و صدام لرزید

اشکم ریخت

ولی گونه هام

هیچ وقت خیس نشد

کسی ندید

خودم نخواستم که کسی ببینه .

من برای جلب توجه

با رنگ قرمز گریه نمیکنم !

هرچند که سرخی اشکم از مال تو بیشتر باشه

من بی رنگ گریه میکنم

گریه ی بی رنگ

بیشتر آرومم میکنه

چون بیشتر می سوزونه

.

.

.

.

.

.

.

من اون رو حبس کردم !

نگذاشتم آزاد باشه

نخواستم مال کسی باشه

تو تمام کلماتی که تا به حال نگفتم

تو تمام اشک هایی که تا به حال نریختم

تو تپش های قلبم

اون رو حبس کردم

ولی اون رو حس کردم

تو هر برگی که روی شاخه ای میمونه

یا با رقص باد به این طرف و اون طرف میره

...

زیر بارون

...

اون هم قلبش مثل من میتپید

اون هم نفس میکشید

ولی حالا

نفسش از بی کسی به شماره افتاده !

نمیر !

اگه تو بمیری

من میمیرم !

منم تو خشکی این بیابون از تشنگی میمیرم

من هم میشکنم

نمیر !

اگه دل تو پر از رنجه

دل من از تو پر شده .

دلم رو خالی نکن !

نمیر !

.

.

.

.

.

.

.

گذار ثانیه ها

به قدم های من کاری نداشت

دویدن لحظه ها

به خاطرات خسته ی من کاری نداشت

غبار روی آینه

به تار شدن من کاری نداشت

...

همونطور که من به اون ها کاری نداشتم

.

.

.

.

.

.

.

کدوم آدمه که آزاد بشه

واسه اینکه تن به اسارت بده ؟

کیه که خودش رو

واسه زنده موند هلاک کنه

کی تشنه میمونه

تا سیراب بشه ؟

کی چشماشو میبنده

تا بهتر ببینه ؟

...

تو چجوری میبینی ؟

با چشم بسته

یا با چشم باز ؟

تو رو نمیدونم

ولی من

وقتی بارون می باره

چتر دستم نمی گیرم !

بازم تو رو نمیدونم

ولی من ...

.

.

.

.

.

.

سال جدید که اومد

تو حرف تازه ای داری ؟!

تو به هر چی که خواستی فکر کن

ولی من

به چیز هایی فکر میکنم

که تو دوست نداری

به یادشون بیافتی

فکر نکن که سال نو رو با فکر خوب شروع میکنی

این فکر ها

تا وقتی باهاشون روبرو نشی

با تو میمونن !

راه فراری هم نداری

حرفت هر چی که هست

ولی امسال رو ترسو نباش!

.

.

.

.

.

.

.

نوروز 7029 میترایی

3745 زرتشتی

2566 شاهنشاهی

1386 خورشیدی

بر ایرانی و آریایی مبارک باد

.

.

.

.

.

.

شما رو نمیدونم

ولی من سالم رو

به جای کلمات عربی

با گفتار پارسی آغاز میکنم !

پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک .

.

.

.

.

.

.

.

(ر) امسال رو

بدون پدرش شروع میکنه

من تسلیت گفتن رو دوست ندارم 

فقط با سکوتم

تو تنهاییت

با تو میشینم و ...

درکت میکنم !

سال نوت مبارک !

 

 

 

 




نمیدونم اگه دیر تر از این بیدار میشدم چی میشد

همین الانش نمیدونم چی به چیه

انگار از یه خواب زمستونی بیدار بشی

ولی خواب زمستونی مگه چقدر طول میکشه ؟

خواب من خیلی طولانی تر بود

خواب که نه

مجموعه ی مسخره ای از یک سری کابوس بود

یه مشت پر از هیچ

مثل وقتی که لب ساحل مشتت رو پر از شن میکنی

هر چقدر هم که دستت رو محکم مشت کنی

باز هم قبل از اینکه بفهمی

دونه های ریز و فریبنده ی شن

از لای انگشتهات فرار میکنن

درست وقتی که فکر میکنی چیزی داری

وقتی مشتت رو باز میکنی

میبینی

هیچ !

خجالت آوره !

اینکه زندگی پر از چیز های خجالت آور بشه از اون هم خجالت آورتره !

به هر حال من بیدار شدم

یه جورایی بهتره بگم

خواب و بیداری

هر چی باشه بهتر از خوابیدنه

چیزی که نمی طونم درک کنم اینه که

من این همه وقت چه غلطی میکردم ؟؟

هیچی یادم نمیاد !

حتی یه خواب و رویا

حتی اون کابوس ها رو یادم نمیاد

به جاش انگار یه کابوس واقعی رو میبینم

این دفعه تو بیداری

همیشه محاکمه کردن آدم ها راحته

ولی محاکمه خود آدم چی ؟

تو تا حالا چند بار خودت رو محاکمه کردی ؟

قبول کن !

ترسناکه !

ولی خوب ، من هر چی که باشم

ترسو نیستم !

وقتی خودت رو محاکمه کنی

انگار که بقیه مهم نیستن !

به چشم نمیان

خودتی و خودت

چه تنهایی کشنده ای

چه شب سردی

چه چشم های خسته ای

چه دست ها و پا های بی رمقی

من

یه آینه

همین

نه یه شمع واسه سوختن هست

نه یه آتیش واسه گرم کردن

حتی قلم و کاغذی که همه چیز رو ثبت کنه

نه چشمی که آدم رو نگاه کنه

نه حتی یه تیزی ، که خودت رو راحت کنی

راحت که نه ، فرار کنی !

این جا ، در و پنجره نداره که بخوای ازش فرار کنی

این جا دیواری نداره

تا جایی که چشم کار میکنه

خودتی و خودت .

آخر خط که میگن همینه ؟

اگر هم باشه .

من آخر خط رو دوست ندارم

آخر خط فقط واسه کسایی که مشق می نویسن خوبه

من از آخر خط بدم میاد

این جا که باشی

چیزی واسه باختن نداری

جز خودت !

انگار که بشینی با خودت

21 بازی کنی

همه ی روحت رو ، خودت رو بگذاری وسط

این تنها چیزیه که داری .

باور کن !

من نمیخوام تو این قمار ببازم .

تا جایی که یادمه من همیشه تو 21 شانس داشتم

چه حالی میده وقتی روی 19 کارت بکشی و سرباز بیاد !!!

کدوم کله خری تو 21 روی 19 بازم کارت میکشه ؟

مگه یه کله خر مثل من

که واسه دیوونه بازی همیشه پایه باشه !

از دید بقیه این کار احمقانه است

شاید هم واقعا باشه

ولی خوب ، اگر هم احمقانه باشه ، از دید اوناست ، نه من !

از دید من یه چیزه دیگه اس .

یه چیز چند قدم اون طرف تر از حماقت

چند قدم اون طرف تر میدونی کجاست ؟

جایی که همه چیز میرسه به هم

جایی که دیگه زمان معنی نداره

مکانی وجود نداره

جایی که همه چیز با هم قاطی میشن

ولی این بار

انگار از قاطی شدنشون چیز جدیدی به وجود نمیاد

انگار که از اولش ،  یه  توهم  بودن

فقط خودت...

انگار که تو فقط خواب میدیدی

همه ی اون ها رو...

همه ی اون چیز هایی که بهشون میگفتی حماقت !

تموم چیز هایی که فکر میکردی ،

زشت یا زیبا هستن

انگار که یکی همه ی خاطراتت رو بدزده !

همه چیز رو

تنها چیزی که میمونه خودتی

اون رو کسی نمیتونه بدزده .

اون موقع

وقتی همه چیز هایی که میدیدی

یه باره نا پدید می شن

آقا دزده که همه چیز رو دزدیده

بهت میگه

حالا بشین بنویس !

از اول !

نمیدونم ، شاید هم آقا دزده نمیگه

شاید خودت باشی که تو خلوتت این رو به خودت میگی .

به هر حال ،

دوباره نوشتن ، تنها کاریه که میتونی بکنی .

وگر نه خودت هم مثل یه غلط املایی پاک میشی و از بین میری !

خواستم ازت یه سوال بپرسم

می خواستم بپرسم واسه تو عجیب نیست ؟

ولی دیدم بهتره بگم به نظرت با حال نیست ؟

چون این که عجیب نیست ! خودم از اولش هم میدونستم !

ولی با اینکه میدونستم واسم تازه گی داره .

واسه تو  جالب نیست ؟

به نظرت با حال نیست ؟

اینجا رو که نگاه کنی

هم مثل آخر خطه ، هم اول خط !

.

.

.

______________________________

.

.

.

نه !

نکن !

این جنایته !

هیچ وقت جای یه آرزو رو با یه آرزوی دیگه پر نکن

حتی اگه بهش نرسیدی

جاشو با یه آرزوی دیگه پر نکن

هر آرزو سر جای خودش

درسته که بهش نرسیدی

ولی هر چی باشه اون آرزوی تو بوده

میشه گفت یه قسمت از خودت بوده

مثل یه بچه که هنوز به دنیا نیومده

تو شکم مادرش میمیره

درسته که مرده

ولی هیچ بچه ای بعد از اون نمیتونه جای اون رو بگیره

حتی اگه بچه بعدی

تموم وقت پدر و مادر رو اشغال کنه

اون کوچولو که مرده

همیشه جاش ثابته

تو هم هیچ وقت این کار رو نکن

اگه یه بخشی داری که خالیه

اگه آرزویی که بهش نرسیدی

اون رو همونطوری که هست قبول کن

اگه جاشو با چیز دیگه پر کنی

انگار که به خودت پشت کردی

به همه اون شب هایی که بهش فکر کردی پشت پا زدی

کسی چه میدونه

شاید قراره که بعدا بهش برسی

ولی اگه الان فراموشش کنی

اگه پس فردا وقتش رسید

دیگه آرزویی نیست که بر آورده بشه !

حتی اگه قرار نیست که بهش برسی

میتونی مثل یه قصه پیش خودت نگهش داری

مثل یه افسانه

مثل همونایی که بچه ها دوست دارن

با اینکه میدونن واقعی نیست

ولی اون قصه ها رو دوست دارن

اون قدر زیاد اون ها رو دوست دارن

که به افسانه های خیالی ، جون میدن !

مثل خدایی که چیزی رو از نیست به هست تبدیل میکنه

اون ها هم به افسانه هایی که دوست دارن

زندگی میدن

اونا رو دوست دارن

حالا من گفتم

دیگه با خودته

ولی زحمت زیادی نداره

اگه با آرزوهات

همون طور باشی

که بچه ها ، با قصه ها هستن .

.

.

.

______________________________

 

.

.

.

خوب معلومه !

وقتی تو خونه خودت باشی

تا وقتی که بیرون نری

درک نمیکنی که چقدر با بقیه فرق داری

فقط از الان بگم

وقتی رفتی بیرون

دیدی که هم به بقیه شباهت داری

هم زمین تا آسمون با همه فرق داری

اون وقت یهو به سرت نزنه

بلند فریاد نکشی !

اینجا که مثل خونه ی خودت نیست که راحت احساسات رو نشون بدی

اینجا هر کسی داد بزنه

بهش میگن دیوونه !

پس هر وقت این تضاد و شباهت رو کنار هم دیدی

مثل خیلی از چیز های عجیب دیگه که قراره ببینی

مثل خیلی چیز هایی که ممکنه تحملشو نداشته باشی

به روی خودت نیار !

هر وقت روز تموم میشه

همه بر میگردن خونشون

تو هم برو خونه خودت

اونجا تا دلت میخواد فریاد بکش و خودت رو خالی کن

.

.

.

______________________________

 

.

.

.

تو اگه یه مورچه بودی چیکار میکردی ؟

من که اگه مورچه بودم هر جوری شده

خودم رو مینداختم زیر پای یکی که له بشم و خلاص بشم !

چون حوصله خر حمالی ندارم !

فکر کنم اگه مورچه ها شعور همچین کاری رو داشتن

نسلشون منقرض میشد !

.

.

.

______________________________

 

.

.

.

این جمله رو یکی تو یه فیلم گفت :

جهنم یعنی اینکه هر روز از خواب بیدار شی و ندونی چرا زنده ای !

.

.

.

______________________________

 

.

.

.

کسی که مثل هیچ کس نیست و به این ایمان داره

هیچ وقت ساعت ها تو آینه دنبال تفاوت های خودش با بقیه نمیگرده

کسی که فکر میکنه همیشه تازه و سرزنده است

هیچ وقت با دیدن خودش تو آینه

تو دلش ، بلند آه نمیکشه

اگه میخوای با بقیه فرق داشته باشی

اگه میخوای قهرمان خودت باشی

اول باید اونقدر جرات داشته باشی که قبول کنی که مثل بقیه هستی !

.

.

.

______________________________

 

.

.

.

بگذار آرام بمیرم

بگذار با آرامش

و در سکوت بمیرم

روزی ساکت تر از روز های دیگر

دور از فریاد ها و شیون ها

دور از نفرت ها

دروغ ها

بگذار خاک ،  تنم را در آغوش خود بگیرد

آغوشی سرد همچو یخ

آغوشی تنگ و سرد و کور

بعد از من

نه از بدی

نه از خوبی من

نه از زیبایی

و نه از زشتی من

نه از عشق

و نه از نفرتم ...

حرفی نزن

سکوت کن .

بگذار آرام بمیرم !

من حتی سنگی بر خاک خود نمی خواهم

بگذار قبرم بی نام ونشان باشد

مثل خود من

تنها و غریب

من خود ، خیری از این دنیا ندیدم

بدن بی جان من نیز نخواهد دید

بگذار قبر من بی نام و نشان باشد

همچون شیون ققنوس به هنگام سوختن

تنها و غریب

در دور دست

دور از چشمان تو ، شما ، ایشان ، آنان !

من حتی گوری برای خفتن نمیخواهم

بگذار بدنم روی خاک بگندد

همچنان که روزی

انسان گندید

بگذار بوی گند نعش من تمام دنیا را پر کند

بویی زننده تر از حقیقت پنهان و آشکار من و تو

بویی حقیقی تر از عطر گل سرخ

بگذار آرام بمیرم

بگذار در سکوت بمیرم

بگذار در سکوت به دنیا نگاه کنم

بگذار در سکوت خود را ببینم

چشم هایی از همیشه باز تر

اشک هایی از همیشه روان تر

و افسوسی داغ تر از همیشه

آی ،  غریبه ،  تو که از کنار گور بی نام من

بی خیال و رها میگذری

تو نیز

به من خواهی پیوست !

.

.

.

______________________________

 

.

.

.

 

تو می خواستی که من بدون اعتراف

از این دنیا برم

من ،

جنگیدم !

برای انتقام

و نا امیدی

من مغرور بودم

و خود سر

خود خواه

وستمگر

............

مرا رها کن

اکنون من آزادم

من آماده ام

من دیگر نیستم

.

.

.

______________________________

 

.

.

.

همه چیز ممکنه تموم بشه

حتی اگه نخوای

مسئله اینه

تا وقتی که زنده ای

دیر نشده

.

.

.

______________________________

 

.

.

.

من دیوونه نیستم

من هم تو همین دنیایی که بقیه توش هستن

زندگی می کنم

من فقط بیشتر ازش دیدم

که مطمئنم تو هم دیدی !

.

.

.

______________________________

 

.

.

.

ادعا نکن که ازش نترسیدی

فکر نکن با این ادعا

قوی به نظر میرسی

مرد بدون ترس ، مرد بدون امیده .

 

______________________________




اون مرد

بعد از این همه زجر و درد مرد

اگه قرار بود که بمیره

پس چرا ۱ سال درد کشید

وقتی که مرد

فقط می خواستم یه بار دیگه

بهم بگه

داداشی!

ولی نمی شد !

تو قانون زمین مرده ها حرف نمی زنن !

من هم از جنس آسمون نبودم که صداش رو بشنوم .

ولی اون راحت شد .

حد اقل راحت خوابید

دیگه دردی نداره که خوابش رو ازش بگیره .

نمیدونم

ولی انگار

اون الان خیلی جاش راحته .

نمیدونم

ولی انگار

اون منو میفهمه .

نمیدونم

ولی انگار

هنوز نفس می کشه .

جسمش سرده

تو یه وجب جا

زیر یه خروار خاک .

بدنی که کرم ها می خورنش ارزشی نداره .

ولی اون انگاری ارزش داشت .

نه بدنش . خودش !

وقتی که درد می کشید ... روز به روز

ساعت به ساعت

دقیقه به دقیقه ....

چیز های بیشتری یاد گرفت .

تا بوده

همین بوده .

---------------

 

همش انبار شد .

از روز اول

تو وجود همه شکل گرفت .

اون قدر زیاد که دیگه جایی نداشت که خودش رو مخفی کنه

باید می زد بیرون

اون قدر از وجود همه آدم ها بیرون زد

که همه جا پر شد

جایی واسه خود آدم ها نموند !

 

---------------

 

وقتی که چیزی رو می خوای

باید مبارزه کنی

آدم های بد بخت

اون هایی هستن که نه قدرتی دارن

نه سیاستی

نه فکری که از اون استفاده کنن .

من خیلی مبارزه کردم

یا قدرت من کم بود

یا قدرت حریف هام زیاد بود

دو ابر قدرت ! هه ! چه حریف هایی !

لقمه ی خیلی بزرگی بود

آخرش مجبور شدم

از راه دیگه وارد شم .

من سلطه پذیر نیستم .

شاید اگه از اول صلح می کردم درست بود

ولی من این کار رو نکردم

هنوز هم روحم اون قدر آزاد نشده که

زمان برام بی مفهوم باشه

روحی که ازاد نباشه

میگنده !

باید آزادش میکردم !

یا شاید بهتره بگم .

باید آزادش کنم !

از اول هم همینطور فکر  می کردم ...

حالا دیگه صحبت جنگ نیست ...

حالا صحبت یک معامله است .

معامله ! هه !

کی می تونه بگه سود و زیانش چقدره ؟!

در مورد این ها نظر ندید !

چون اگه واقعا بدونی چی میگم

هیچ وقت حرفی واسه گفتن نداری !

...

خود من

همیشه بازی های فکری رو

دوست داشتم .

همیشه از در اختیار گرفتن آدم های ضعیف

لذت بردم !

همیشه با ذهن همه بازی کردم !

مثل خون آشامی که از خون دیگران قدرت میگیره

من از مکیدن ذهن دیگران قدرت و شکل گرفتم

کسی که از من قوی تر باشه هم

با من این کار رو میکنه !

---------------

وقتی چند مهره رو کنار هم بچینی

اولین مهره که بیفته . باقی مهره ها هم

سقوط براشون یه اجباره !

ما همه مهره هستیم !

من !

تو !

مهره هایی که برای مهره نبودن میجنگن !

بعضی ها تغییر شکل میدن و میشن اون دستی که مهره ها رو

حرکت میده و کنترل میکنه

بعضی ها ( بیشترمون) فقط سقوط میکنن !

مهره ای که سقوط کنه از دید خارجه !

واسه همین زیر دست و پا له میشه !

دیگه چیزی ازش  باقی نمی مونه .

تو از کدوم دسته ای ؟

اونی که عوض می شه

یا اونی که له می شه ؟

 

---------------

 

اگه دست من بود

جوری اصلاح نژاد میکردم

که همه بگن

باز دم هیتلر گرم !

همه جا رو پاک می کردم .

من با هیتلر خیلی فرق دارم

چون من

اسم خودم رو

بعد از اسم همه آدم ها

مینوشتم توی لیست سیاه !

اون وقت میشد یه اصلاح نژاد واقعی !

میبینی ؟!

همچین چیزی ممکن نیست !

پس اصلاح نژاد هم ممکن نیست !

 

---------------

 

من و کی ؟

تو ؟!

هه !

برو بابا !

 

---------------

 

قصه ی ما بسر رسید !

قصه ی ما

قصه نبود .

هیچی توش نبود !

نه گرگ بد گنده

نه مرغی و روباهی

نه شیر و ...

نه عاشقی

نه سربازی

قصه ی ما خالی بود

پر از خالی !

همه فکر میکردن که خیلی قصه شنیدن

ولی وقتی یکی گفت

آهای !

بگید ببینم ...

چی یاد گرفتین ؟ چی یادتونه ؟

همه لال شدن !

نه واسه اینکه سکوت رو دوست داشتن !!!

واسه اینکه .... !

قصه ی ما حتی آخرش

کلاغی نداشت

که به خونش برسه !!!!!

 

---------------

 

تو میتونی آدم بکشی ؟

خودت رو چی ؟

هر کسی که آدم میکشه

خودش رو هم  میتونه بکشه ؟

یا کسی که می تونه خودش رو بکشه

میتونه بقیه رو بکشه ؟

.

.

.

تو روزی چند بار خودت رو...

بقیه رو...

میکشی ؟

 

---------------

 

کی میدونه

پیام بازرگانی وسط فیلم ها

واقعا واسه چیه ؟

واسه پول در آوردن تلویزیون ؟

واسه به هم خوردن تمرکز من و تو ؟

یا واسه اینکه آدم وقت کنه بره دست شویی ؟

 

---------------

 

خیلی حرف هست که می خواستم امشب بنویسم

نمیدونم چرا

به ذهنم رسید که

فعلا

تا همین جا بسه !

 

My mouth was a crib and it was growing lies
I didn't know what love was on that day
my heart's a tiny bloodclot
I picked at it
it never heals it never goes away

I burned all the good things in The Eden Eye
we were too dumb to run too dead to die

This was never my world
you took the angel away
I'd kill myself to make everybody pay

I would have told her then
she was the only thing
that I could love in this dying world
but the simple word "love" itself
already died and went away

I burned all the good things in The Eden Eye
we were too dumb to run too dead to die


Her heart's bloodstained egg
we didn't handle with care
it's broken and bleeding
and we can never repair

---------------

Suicide Note`S : To Whom This May Concern , IM DEAD

.

.

.

Over And Over AGaiN

.

.

.




عنوان نداريم !

Az Oonjaie ke Ye aDame Oskol Ke Password mano Dashte Va Nemidoonam Be Kojash Feshar Oomade ke Oomade Weblog ro Delete Karde , Man Dobare inja ro Register kardam .

Aslan mohem Nabood . Chizaye Bozorg tar az in hich Vaght Mohem naboodan Che berese be Weblog !!!

Man ham Felan haale Neveshtan Nadaram Har vaght Chizi BOod Ke Benvisam Up Mikonam , Vali Be DOostam Sar Mizanam ...

Doostaye Khoobam :

1.http://www.friendship4eva.persianblog.ir/

2.http://www.man-va-gole-narges.persianblog.ir/

3.http://fanouseshab.persianblog.ir/

4.http://www.khano0omi.persianblog.ir/

5.http://www.behdashtiya.persianblog.ir/

6.http://freedom-of.persianblog.ir/

7.http://www.navayeshab.persianblog.ir/

8.http://liebe.blogfa.com/

9.http://haft.persianblog.ir

Be Tartibe neveshtan Tavjoh Nakonid Hamashon vaSam Azizan :X

Dashtam Fekr Mikardam aLan Chi benvisam badesh didam Man Hich vaght moghe Neveshtan Fekr Nakardam !!!

تو هم از جنس منی

واسه همین میگم

جنست خرابه !

حقیقت تلخه

ولی نه همیشه

چه تلخ و چه شیرین

چیزیه که همیشه باهاته !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو از چرت و پرت های من خسته نشدی ؟

خودم هم دیگه نمی دونم چی می گم

هر وقت حرف نمی زنم

با اینکه عادت کردم ولی باز دلم میترکه

هر وقت که حرف می زنم پشیمون می شم !

....

می گن ۲ دسته دیوونه داریم

اول اون هایی که نمی دونن دیوونه هستن و حال خودشون رو می کنن .

دوم هم اون هایی که می فهمن یه مرگشون هست و زجر می کشن !

من فکر کنم جزو دسته ی دوم باشم !

کسی چه می دونه ...

شاید هم جزو دسته ی سومی که هنوز کسی اون رو کشف نکرده

یه دسته ی نا شناخته !

یه دسته ی یه نفره

فقط یک نفر جزو این دسته است :

یک نفر !!!

این رنگی نباشین

من هم سعی می کنم این رنگی نباشم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم واسه کسایی که فکر می کنن میتونن رو نرو من برن !

واسه همه کسایی که ازشون بدم میاد !

اون هایی که از من بدشون میاد :

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Kari Dashtin Comment beZarin Miam Mikhoonam :)




این وبلاگ متعلق به yek-nafar می باشد